برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 16:02
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 16:02
از شمس تبریزی پرسیدن که چه شد به آرامش رسیدی؟ پاسخ داد: وعده این شد که خود را آرام کنم نه جهان اطرافم را.... معجزه شد؛ جهان اطرافم هم آرام گرفت
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 14:19
... آن خطاط سهگونه خط نوشتی: ـ یکی او خواندی، لا غیر. ـ یکی را هم او خواندی هم غیر. ـ یکی نه او خواندی، نه غیر او! آن خط سوم منم
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 14:19
آمد سحــــری نــدا ز میخــــانه ما
ڪاِی رنــــدخــــراباتی دیوانه ما
برخیزڪه پُرڪنیم پیمانه زمی
زان پیش ڪه پُر ڪنند پیمـانه ما
" سلمان ساوجی"
u200d ..
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 14:19
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 19:44
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 16:47
صبح زود از بیابانهای اطراف بیست و یك سنگ كوچك پیدا كرده بود، در همیان سفید چرمیاش ریخته بود و حالا میرفت كه از بیرون محوطهی جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: "شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران كرد و راند."نه، اگر این بازوی كشیده و قشنگ را، كه به طور ناگهانی از زیر حوله بیرون افتاده بود، نمیدید- او خودش را بهتر از همه میشناخت، جوان سربراهی كه افتخار حج یك ماه پیش به طور ناگهانی نصیبش شده بود- نمیتوانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم میكوبید، با جان و دل. همهی دردهاش را در سنگ تمركز میداد و پرتاب میكرد. و اگر میتوانست صورت زن را آن هم فقط یك بار ببیند آرام میشد، حال خوشی مییافت و خود را میسپرد به جمعیت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتی شده بود كه خوابیدن در سایهی برگهای خیس را هوس میكرد.بار اول كه این چنین دچار خلسهی ابدی شده بود، ده سال بیشتر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانهی همسایه میبرد كه وقتی با دختر همسایه گلهای پارچهای میسازند، او گوشهای بنشیند و نگاهشان كند. همیشه هشت اتوی گلسازی روی اجاقی سه فتیلهای بود كه با شعلهی آبی و زرد میسوخت. ساچمهی سر اتو را كه سرخ میشد در گلبرگهای بریده شده میگذاشتند تا قالب بیفتد و پیچ بخورد. حالا نیز به یاد میآورد كه همیشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود، به خصوص در آخرین روزی كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه میكرد و او چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسی را میكشید یاد آن روز و بیشتر یاد حادثهی آن روز میافتاد. این كلافگی زمانی به اوج رسید كه كار ساختن گلها یكنواخت به نظر میآمد، و ح
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 16:47
دوری تو
مزهی قبر میدهد چقدر
این گلدان هم پژمرد
کسی آبش نداده بود
دستهات توی دستهام بود
و بیدار شدم
میخواهم
باز چشمهام را ببندم
سراسیمه میآیی
خودت را میسپاری به دستهای من
با تنت چکار کنم؟
پلک میزنم
و به سقف خیره میشوم
با نبودنت چکار کنم
عباس معروفی
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 16:47
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1402 ساعت: 15:56
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1402 ساعت: 15:56
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1402 ساعت: 15:56
برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 22:30